چرا معلم گفت و شد اما مادرم خواست و نشد!
نیروی منفی کجاست!
همه پدر و مادرها، دلشون میخواد که بچههاشون به جایی برسن. مثلاً مادر من میخواست من دکتر بشم و پدرم دوست داشت که من متخصص زنان یا ماما بشم! خواهرم دوست داشت حقوق بخونم یا حسابدار بشم! مشاور کنکورم دوست داشت که با علاقه ام رشته انتخاب کنم!
همه چیز عالی بود اما یه چیز رو نفهمیدم!
چرا مشاور مدرسه توی رشته مدرسه، نتونست به من کمک کنه!
یا منو نمیشناخت یا من اونو درست نشناختم!
چیزی که فهمیدم سهم من هنرستان بود اما همه گفتند درست خوبه برو دبیرستان!
آره نظام قدیم بود و بعدش نوبت کنکور بود!
بعد از انتخاب رشته انسانی، ظاهراً هنر به حاشیه رفت آخه خانواده مخالف بودند به مخالفت غیرمستقیم که سکوت سنگین خانواده از صدتا بد و بیراه بدتر بود!
معضلی که هیچ کس نفهمید، جز خودم که چهار سال بعد مسیرم چی میشه! به کجا چنین شتابان! نمره عالی، حفظیات عالی، بیست، کنکور، آزمون تا انتخاب رشته؟
ولی خیلی جلو رفتیم شاید…
بریم کمی عقب تر…
آره همینجا خوبه سال دوم دبیرستان دبیر عربی که وقتی دید من عربیم خوبه منو تشویق کرد تا جایی که عاشق دبیری عربی شدم و برای انتخاب رشته مصمم شدم توی کنکور دبیری عربی بزنم یا ادبیات عرب!
همه اینا به کنار! حس میکنم نیروی منفی یه معلم مانع شد تا من به خواسته ام نرسم!
سال پیش دانشگاهی، معلم ریاضی وارد کلاس شد…
علیرغم سوادش که عالی بود اما فنبیانش برای ریاضی محض دانشگاه خوب بود آخه استاد ریاضی بود نه دبیر!
شاید تند تند صحبتکردنش، توقع اش رو برده بود بالا تا ما هم تند تند یادبگیرم و بیشتر از یه ربع، درس نمیداد!
چهل و پنج دقیقه تمرین درست مثل کلاس ورزش اونم واسه ریاضی انسانی!
یادمه یه روز صدام کرد اولین نفر، انقد پای تابلو هول شدم که نفهمیدم معلم ریاضی چی میخواد! اونقد تحقیرم کرد و سمت راست و سمت چپ تابلو کرد تا فهمیدم مسخره شدم و زیر سوال رفتم!
شاید میخواست بگه من بالاتر از همه هستم!
خوب تحقیر شدم…
گفت تو به هیچ جا نمیرسی! چون دست چپ و راستت رو بلد نیستی!
داشتم منفجر میشدم، منم تنها گفتم ریاضی نهایی پارسالم ۲۰ شدم با شما معلوم نیست امسال چند بشه نمرهام!
شاید خیلیا خندیدند…
معلم سکوت کرد اما فهمیدم که اونقدر جسارت داشتم که در برابر یک تحقیر ایستادگی کنم!
ساعت بعد…
فهمیدم همان بچههایی که به من خندیدند، از ترس دست به دامن مدیر شدند تا معلم ریاضی عوض بشه اما هر چه تلاش کردند، عوض نشد!
مادرم میخواست من دکتر بشم اما نشد!
معلم ریاضی، گفت اما در من نیروی منفی او باعث شد که پس از فوق لیسانس عربی، معلم عربی نشوم!
من یاد گرفتم هیچی نشم، به جایی نرسم اما انسان باشم! دیگران را مسخره نکنم تا از مسخره کردنشان، خودم رو به دیگران ثابت کنم!
نیروی منفی دبیر ریاضی کار خودش رو کرد، آره واقعاً…
اما دعای خیر مادرم همیشه پشت و پناهمه!