زندگی عطر خوش کودکی
تا حالا شده زندگی رو از عطر خوش کودکی، استشمام کنی؟
شاید مثل بچهها دلم عیدنوروز میخواد!
بدوم روی برگهای زرد و خشکیده درخت…
آه صدای خش خش…
بقیه جیغ بزنند: آرومتر بدو…
توی کودکی غرق رنگ آبی حوض بشم که دلم میخواست خودم رنگش کنم با دلم…
یکدست، آروم و صاف!
آب زلالی که توی حوض میرقصه، دل منه که برای بازار شب عید هر لحظه، میتونه بتپه!
با ریتم، حباب ذهنم رو آروم میکنم… تنهایی با ماهی قرمز شب عید خلوتگاهی ساختم…
با خودم میگم: دلم میخواد مثل ماهی با دمم توی حوض طنازی کنم!
تا به خودم اومدم، صدای مهربون مادر رو شنیدم که داره دوچرخه بابامو نونوار میکنه!
آخه شب عیده و عطر خوش کودکی توی بازار سبزه میدون!
آخ که چقدر دلم لک زده برای کفش طلایی دخترونه پاشنهدار!
مامانم برام کفشی خرید که هیچ سیندرلایی به خودش تا به حال ندیده بود!
مگه میشه تا خود صبح با کفشم از ذوق کودکی، خلوت نکنم و حرف نزنم!
قصه بگم اون بخوابه و بعد از اون، پلکامو ببندم!
صبح بیدار بشم و با ذوق دوباره تماشاش کنم!
مگه میشه عطر خوش کودکی رو شب عید حس نکرد!

مقاله قبلی :
راهنمای جامع فروش دوره آنلاین (صفر تا صد) | از ایده تا درآمد
: مقاله بعدی
چرا معلم گفت و شد اما مادرم خواست و نشد!